تبليغاتX
keen golnarism



برادران، (Brothers) فیلمی در ژانر درام، جنگی است. کارگردان فیلم برادران، جیم شرایدن است. این فیلم در سال 2009 میلادی ساخته شد. بازیگران این فیلم عبارت‌انداز:

toby  maguire
natalie portman
jake gyllenhaal




+ نوشته شده در 91/02/02ساعت 22 توسط |


زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت :
صعب روزی ، بوالعجب کاری ، پریشان عالمی ...


  حافظ شیرازی

+ نوشته شده در 91/01/28ساعت 23 توسط |

احساس می کنم ذهن بشر سرخ شده و هی به سیاهی می رود ،احساس می کنم گداخته شده است و آتش می گیرد روزی چنان که هم خودش را میسوزاند و هم همه ی پدیدار ها را ،
آری، من از انسانهای پس از تو می ترسم.


+ نوشته شده در 91/01/27ساعت 23 توسط |

دنبال کار می گردم . تا چند روز پیش فکر می کردم لااقل از دخترای دوروبریم یکم بیشتر چیزایی دارم که بتونه مشمول یه شغل درست و حسابی ام اگه نه درست بشه.همه یا حسابدار می خوان یا منشی یا کارگر ،کلی تو سایتارو گشتم و به یه چیزه باور نکردنی رسیدم ،


هیچکس ،به کسی که کارشناس فلسفه باشه احتیاجی نداره ،
هیچکس به کسی که حتر منطق فلسفه ی چرت دبیرستان و یاد بده و حتی رفع اشکال کنه احتیاجی نداره،
هیچ کس به کسی که بتونه سه تار تدریس کنه احتیاجی نداره ،
هیچ کس به کسی که بتونه ایده های خفن بده واسه هر کاری احتیاجی نداره ،
هیچ کس به کسی که بتونه با چیزای دور ریختنی مجسمه بسازه احتیاجی نداره ..
و یه عالم هیچ کس دیگه ..
احمقانس ، مگه ما کجا داریم زندگی می کنیم ؟ رک می گم من حس می کنم آدم انعطاف پذیر و با استعدادیم ولی تو این جامعه یعنی هیچ کاری جز منشی گری و بازاریابی واسه من پیدا نمیشه ؟







برچسب‌ها: کار
+ نوشته شده در 91/01/26ساعت 12 توسط |

They have nothing else to damn each other
They pierce each other in silence
The hatred has become their science
The screams have become their laughter
The love has died, the love is empty
It is now with the gulls
The great house is livid
Doors keep being slammed all the time

They've forgotten
Strasbourg, not long ago travelled across while laughing
Theirs had seemed less big than
A big square in the suburbs
They've forgotten the smile
That they left around themselves
When I told you about lovers
Those were the ones I liked to describe

At noon begin the dinner parties
That end up damaging some ringbells
It's always the same sheepfold
But the sheep are rabid.
He dreams about old lovers he had;
She invents for herself her new lover
They see only on their kids
The defects left by the other

They've forgotten the good times
On which the day was smiling
When he recited verses from Hamlet
Nude as a worm, and in German.
They've forgotten they lived
Just the two, but as if they were living a thousand lives
When I'd said beautiful crazyness
It was about those who I was speaking of

The piano is no more than furniture
The kitchen cries some sandwiches
They ressemble two dervishes
Spinning around in the same building
She's forgotten she sang
He's forgotten that she sang
They kill their nights
By reading closed books

They've forgotten that in the past
They sailed from party to party
Left to invent out loud
Parties that didn't exist
They've forgotten the righteousness
The starvation and the kiss
When they slept on two bags
And, you my beauty
How are you...?
How are you
...?"


پ.ن": اصل این آهنگ فرانسویه ، من به طور کنجکاوانه ای انگلیسی شو پیدا کردم و وقتی تونستم معنی شو بفهمم ،
وااااو ...موهای تنم سیخ شد ، من اسم این شعر و می ذارم شاهکار .جدی میگم ، یه بشر مگه چقدر می تونه فهیم باشه ، چقدر می تونه پر از احساسات ناب و عالی باشه که بتونه یه هم چین چیزی رو به رشته ی تحریر دراره .
پ.ن :(مطمئنم الان فربد داره می خنده )

+ نوشته شده در 91/01/22ساعت 0 توسط |

دخترک تنها نشسته بود و حوادثی که پشت سر گذاشته بود می اندیشید و غمگین بود ،با خود مدام به این فکر می کرد که چطور آدمها اینقدر غریب و نابخشودنی اند ، اینقدر درو که لحظه ای دوست دارند و به تو می گویند و لحظه ای دیگر از تو متنفرند و نمی گویند ، چطور یک کبوتر سفید می تواند تبدیل شود به یک زن ، یک زن معمولی که فقط خوب می تواند ادای انسان های مهربان را درآورد  ،چطور آدمها اینقدر کورند که برایشان اهمیتی ندارد که وقتی می روی چشمانت خیس است یا نه.سردش بود ، دستش را به بازوهایش کشد و همین طور به آسمان خیره ماند.ناگهان نوری آسمان را روشن کرد !آری خودش بود آن عیسی مسیح بود که باز پیش او آمده بود .
دخترک گفت: دیدی؟
-آری..
-اصلا فکرش را نمی کردم که ..
- هیسس..چیزی نگو ،بیا با هم سیگاری بکشیم .
دخترک سرش را روی شانه ی مسیح گذاشت و با هم سیگار کشیدند..
+ نوشته شده در 91/01/20ساعت 17 توسط |




Burne-Jones

+ نوشته شده در 90/12/06ساعت 23 توسط |

Sex is dirty only when it's done right

+ نوشته شده در 90/12/03ساعت 22 توسط |

لجن گرفته همه جارو،واسه اینکه جلوی سوراخا رو بگیری که لجن نیاد تو باید لجن بچپونی توش .واسه این اتاق لعنی هیچ وسیله ی گرما زایی نیست و من هی حس می کنیم قوز کمرم بیشتر میشه .در نیمه بازه صداشون ،صدای لعنتیشون داره می یاد
-" من تو این زندگی نوکر بودم ،همین "
-"که چی ؟ منم کلفت بودم ،باز تو خوبه از صبح تا شب تو خونه نیستی من چی کار منم که باید با اینا سرو کله بزنم.بهر حال باید باید هر کاری که واسه اون دوتا کردیم .اسه این یکی ام بکنیم"
-" که چی بشه؟ بچه ای که سرش واسه من درد نکنه می خوام سرش تو دیوار ترکید."
اون پشت خطه ولی من دارم به صدای اونایی که اون بیرونن گوش می دم.
-" منم که چیزی نگفتم ،میریم بالاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم "
اه،یه دقیقه گوشی عزیزم من برم درو ببندم بیام.صداشون هنوز می یاد ..
-" یکی از همین روزا اینقد قرص می خورم که صبح از خواب بیدار نشم." از پشت تلفن با یه لحنه بی حوصله می گه چی شده ؟ می گم هیچی مامان بابام دارن با هم حرف می زنن .درس داری می دونم اینو ،بالاخره گوشی یو قطع می کنم .از سرما دندونام داره روی هم می خوره.چرا می خوان بیان اونجا احمقا..
احمقای مزاحم.برین گم شین همتون.برام مهم نیست طلا چقد گرون شده برام مهم نیست.بالاخره یه لقمه نونی پیدا می شه که پس فردا دربیاریم با هم بخوریم .بابام دوروغ می گه وقتی مامان هست ازش دفاع می کنه وقتی نیست یه بند راجب خودشو داداشاش بد می گه.یه بند می گه" اون الدنگ هیچی نداره همه چیز فروش چرا داره هر روز وضعش بهتر می شه و ما نه."
-"دست بردار بابا هرکس مشکلات خودشو داره"
-" یادمه سال 55 هیشکی از دورو بریام ماشین نداشت من داشتم ،ناهار شام مصطفی بی چشم رو رو من می دادم "
-"دستت درد نکنه دیگه گذشته ولی ول کن حرص نخور" تلویزیون لعنتیو روشن می کنم ،بی بی سی : ایران به قحطی نزدیک است ،نه ،فارسی وان : اوه  ،راستی مامان پدر من کیه ؟ ،فاک ...یهو چند تا کانال می رم جلو ،این یارو سالار عقیلی داره می خونه ، زنشم موزیسینه اون می زنه این می خونه یهو بابا می گه :
-" ببین مردم چه معیارایی واسه ازدواج دارن ،اون وقت من ؟ این زن نه اهل کتاب نه موسیقی نه هیچی ،اصلا می دونی باباجون این اصلا شبیه زن نبود،بابام صد بار بهم می گفت ول کن زن گرفتنو می فرستمت اون ور اون وقت منه احــــــمق قبول نکردم،حالا این دختر دومیه اومده می گه بابا تو هیچ کاری واسه ما نکردی.ای تف به ذات هرچی بچه است ،مگه بابای من واسه من چی کار کرد ؟ فقط دلش می خواست خان باشه راه بره ملت بهش سلام بدن،اون وقت مامانت نذاشت مادر من پیشه ما زندگی کنه ،اصلا اینا ذاتشون خرابه بابا،نمی دونم چرا،چی شد ..بدبخت بودم انگار،منه احمق عاشق نمی دونم چی چیش شدم  ..این فندک منو کو بابا ؟ ندیدی؟"
" نه بابا دست خودت بود،من برم دیگه"
-" بابا این تکلیفم بیار ما انجام بدیم پس،"
-" چشم ،چی بیارم قورمه سبزی داریم از ظهر  ، یا حاضری می خورین نون پنیری چیزی ؟"
-"بیار ،همون نون پنیر بیار ،این مامانت اگه زن بود که حالا تو خونش نشسته بود هر روز هر روز خونه ی خاله شهین و خر و سگ روضه و کوفت و ظهر مار نمی رفت "
بابا ،دهنتو ببند اون رفته که از دست تو راحت باشه ،تو ام موندی چون اون نیست ،
دست از سرم بردارید.
بوی لجن می ده این غذا ،این خونه ،همه چی ،واسه این سه تارمو از کاورش نمی یارم بیرون که اون لجنی نشه ،بو نگیره .
میام تو اتاقم ،again از archive رو می ذارم و بیشتر قوز می کنم،یه صدایی می یاد،یه صداهایی ازون بیرون میاد ..
again..again again .../





+ نوشته شده در 90/11/02ساعت 23 توسط |

الان یک ماهی می شود که زنیکه ی دو زیست میان تابلو ام نصفه کاره و بی چشم و ابرو مانده است،ا قلمو  که دستم می گیرم تا چشمم به هیکل افتاده روی شن هایش می افتد بی میل می شوم انگار که جلویم کدو حلوایی پخته تعارف کرده اند.از رنگ دورو برش هم اصلا خوشم نمی آید .آبی رنگ و رو رفته ایست که یاد پیژامه ی پیرمرد های لب گور می اندازدم.کلن در زندگی نه نارنجی را دوست داشتم نه آبی کمرنگ را.اما احساس دین دارد خفه ام می کند هی این افریته ی برهنه زیر چشمی نگاهم می کند و با زبان بسته(نداشته)  " مم ...ممی..م...مو...مم" می کند و بنفش می شود صورتش که یعنی بیا یه فکری به حال ما بکن لا مذهب ،هی من رد می شوم از کنارش و سردی اتاقم را بهانه می کنم.
دیشب که خواب بود با خودم فکر کردم با اسپری کلی صورتش را،تن و بدن ودم و دستگاه و دُم و یالش را (خیر سرش پری دریایی است آخر )قهوه ای پررنگ مایل یه سیاه بزنم برود پی کارش .باز دلم نیامد.تازه انگار یک نفر هم به گوشش رسانده ،همچین خودش را به مظلومیت زده که نگو و نپرس.

چه خوب شد اصلا نسل این پری دریایی های ایکبیری منقرض شد،فکر کن،چه بوی گند ماهی ای می دادند ..یوووووق!!!



+ نوشته شده در 90/11/01ساعت 23 توسط |


کفری که می شوی ، عجیب شبیه پسر بچه های 8 ساله می شوی .

مدام لگد می زنی ،پرخاش می کنی ،اگر حرصم در نیامد دستت را می چلانی روی نقطه ضعفم ،اصلا هر چه که دم دستت بیاید.
اما من آرام  کز می کنم گوشه ای و شانه هایم را به گوش هایم نزدیک می کنم .
نگاهت می کنم ،
مثل دختر 8 ساله ی  همسایه وقتی مادرت با تو بلند بلند دعوا می کرد.


+ نوشته شده در 90/10/30ساعت 23 توسط |


من ، یک تکه هایی شان را  جایی شاید زیر تخت شلوغم قایم کرده ام،

شبها،
که همه می خوابند راس ساعت 9.15
چراغ را خاموش می کنم آرام سرم را خم می کنم و برشان می دارم ،
بو می کنمشان ،می مالمشان به تنم ،به بالشم ،به شکمم ، به پستان هایم و دوباره می پیچمشان لای پیرهنت که اینجا جا گذاشته بودی ،و دوباره می خوابم..
من هنوز یک تکه هایی از خودم را جایی ،شاید زیر تخت شلوغم ،دارم...


+ نوشته شده در 90/10/30ساعت 1 توسط |


ازدواج یعنی هرچی تو سالهای عمرت به تخمت گرفتی و جمع کردی واسه آسوده خاطریت ، یه شبه به باد بره .

ازدواج یعنی اجازه بدی هر ننه قمری دماغشو فرو کنه تو کو.نه  رابطتت.
ازدواج یعنی پا گذاشتن رو سلیقه هات یعنی تو یی که تا دیروز بهت می گفتن بالا چشمت ابرو درو می کوبوندی و "زندگی منه " ی زد بازی رو بلند بلند واسشون  می خوندی ،حالا باید واسه همه تئاتر بازی کنی ،بازی کنی ،بازی کنی ،بازی کنی......

+ نوشته شده در 90/10/28ساعت 16 توسط |


پوست کرم ضد آفتاب می خواهد ،پوست رسیدگی می خواهد،نازک می شود، کلفت می شود،ترک بر می دارد..

اما باید مواظبش بود. من کسی را می شناسم که پوسته ی روحش از بس که نازک ست ، تا آن ته مه های روحش هم پیداست ، برای همین همه راز دلش را می فهمند..






+ نوشته شده در 90/10/27ساعت 23 توسط |


پنج سالم میشه یهو تا صداشو میشنوم..

بغض می کنم و چشام خیس میشه...


شب بخیر کوچولو

این داستان: بهار کیه؟ بهار چیه؟

+ نوشته شده در 90/10/27ساعت 0 توسط |